مرجع خبری رئال مادرید: ساختن یک تیم یعنی ایجاد تعادلی که در رئال مادرید، باشگاهی که از همان ابتدا با اضطراب پیروزی زندگی کرده، همیشه ناپایدار است. ساختن یک تیم یعنی کشف شراکتهای کوچک، ساختن پل میان جناحهای مختلف. در دو سال گذشته، سه ستاره اصلی رئال مادرید هرکدام در دنیای ایدهآل خودشان حرکت میکردند. پشت سر آنها هم تقریباً فقط گولر بود که تلاش میکرد اجزای کلی را به هم وصل کند؛ کلی که هیچوقت واقعاً برایمان آشکار نشد.
رئال مادرید مثل یک تکه گرانیت است که هنرمند باید مجسمه پنهان درونش را بیرون بکشد. یک خدای رعدآسا یا یک پیکره ترحم. چیزی زیبا و مشخص که بتوان با زبان توصیفش کرد یا جایی در حافظه ما داشته باشد. آن دو سال اول مورینیو را میدانیم چه بودند. سیل گلها را به خاطر داریم، ضدحملات بیپایان را، مدافعان میانیای را که تا پشت هافبکهای هجومی حریف جلو میآمدند و دیوانگی سال سوم را، وقتی همهچیز با خشونت یک فیلم فاجعه فروپاشید.
این بار مورینیو با فلزی کمتر شکلپذیر روبهرو شده است. فوریتها کمترند و در میان مادریدیها اشتیاق وجود دارد، اما در عین حال به خاطر تعداد زیاد پیروزیهای سالهای اخیر، نوعی بیتفاوتی هم دیده میشود. در باشگاه، تجارت بخش ورزشی را بلعیده است. ستارهها همان قدرتی را دارند که بازیگران هالیوود در دهه ۵۰ داشتند. کارگردانها را برکنار میکنند، دیر سر صحنه میرسند و دیالوگهایی مخصوص خودشان میگیرند، حتی اگر با سکانس جور نباشد.
الان تجارت همان سیستم ستارهسازی است. البته همیشه تا حدی همینطور بوده؛ بچهها زیر سایه جادوگران عاشق فوتبال میشدند، همانهایی که تونلهای مخفی در واقعیت ایجاد میکنند و آن را به دنیای رؤیاها وصل میکنند. شبکههای اجتماعی بازیکنان را به برندهایی خودکفا تبدیل کردهاند و بخش مهمی از پولی که فوتبال تولید میکند، همینجاست.
برای همین بود که گونسالو یا پیتارچ فصل گذشته اینقدر به رئال مادرید آمدند. آنها برای دیگران بازی میکردند، در تیمی که تقریباً همه برای خودشان بازی میکنند. برای همین هم کارلوس اسپی گل پیروزی را زد. چون تنها وسواس او همین است: سوراخ کردن دروازه و بردن تیمش. یک هفتتیرکش که نه به منظره علاقه دارد و نه به مراسم.
وقتی هم برای جشن گل به کنار زمین رفت، تنها بود. بعد بازیکنان نیمکت با هجوم به سمتش آمدند: برناردو، هویسن، کارراس. تنورهای بزرگ تیم مات مانده بودند، چون تیتر اول روز قرار نبود برای آنها باشد. چه بد.
مورینیو از قبل گفته بود کنار هم قرار دادن بلینگام، امباپه و وینیسیوس آسان نخواهد بود. در نخستین بازی فصل، اصلاً با هم همریتم نبودند، اما مزیت فوتبال ژوزه این است که برای ساختن موقعیتهای زیاد و رسیدن به برد، لزوماً به این هماهنگی احتیاج ندارد.
فده والورده و برناردو سیلوا در خط میانی بودند. یکی میدوخت و دیگری آواز میخواند. کمی جلوتر بلینگام و گولر حرکت میکردند؛ دو هافبک هجومی با دو جنس متفاوت. جلوتر هم کیلیان و وینیسیوس بودند.
بلینگام روی توپهای پنجاهپنجاه سخت جنگید و با همان ریتم شیک و خاص کسی در زمین حرکت میکرد که خودش را برگزیده میداند. جود درست نقطه مقابل تیم ملی اسپانیاست. توپ که به او میرسد، معمولاً با همان کنترل اول از یار مستقیمش جدا میشود. بعد دویدنی شروع میشود پر از حرکات زیبا. هنگام حمل توپ انگار خودش را در آینه نگاه میکند؛ شبیه کسی که از فیلم «ارابههای آتش» بیرون آمده، همان تمثیل بریتانیایی از رقابت میان برادران، در حال دویدن روی ساحل و در احاطه افقی که هم مرز است و هم رستگاری.
بلینگام با سر بالا توپ را حمل میکند و میشکند، انگار منجی است. بعد یا به توپ گیر میکند، یا به پای یک بازیکن، یا دوباره به همان نقطهای برمیگردد که از آن شروع کرده بود و همه متوجه میشویم آن حرکت بال درنیاورد. توپ همانجاست، زمان میگذرد. پنج دقیقه کمتر تا انقراض.
تمام دقت و پاکیزگی هافبکهای اسپانیایی، آن خساست خاصی که در از دست دادن توپ دارند، هوش فضاییشان و حتی نوعی کمبود خودکفایی، همه در این رئال مادرید انکار میشوند. نقطهبهنقطه. یک ایده کاملاً متضاد.
و بلینگام استعاره همین است. همهچیز را به شکلی بسیار زیباشناسانه لکهدار میکند. یک منظره را میگیرد و پرش میکند از عادتهای بد، حفرهها و پیچیدگیهای ظاهراً شیک. اما فیزیک فوقالعادهاش، غرورش که تقریباً بیش از حد است و بعضی ویژگیهای تکنیکی خاص بازیکنان انگلیسی باعث میشود خیلی وقتها از همین آشوب پیروز بیرون بیاید.
از دل همان خطخوردگی، گل یا پاس گل بیرون میکشد. در یکی از حملها بعد از پیشروی، به شکل نامرتبی افتاد و خطا گرفته شد. گولر کوچک ضربه را زد و خود بلینگام با ضربه سر توپ را وارد دروازه کرد، در حالی که دستهایش را مثل همان پرنده بزرگ آندی که فکر میکند هست، باز کرده بود. همیشه در حال اثبات خودش.
این هم خیلی شبیه رئال مادرید فعلی است؛ جایی که ابرستارهها فکر میکنند کسی در پشتصحنه باشگاه یا شاید یک انجمن بزرگ و شیطانی در حال توطئه است تا آنها را از ترکیب بیرون بیندازد.همه دائماً در حال اثبات خودشان هستند و انگار نمیفهمند مشکل خودشاناند.گروهی که خودشیفتگیشان را بالاتر از تیم، باشگاه و هواداران میگذارند. آنها برای برند شخصی خودشان بازی میکنند. ژست قهرمانانه مبارزه با قدرتهای زیرزمینی هم میان جامعه عظیم هوادارانشان فروش زیادی دارد.
شاید مورینیو بتواند کاری کند که بزرگترین ویژگیهای بازیکن انگلیسی در برداشت آشفتهاش از خط میانی خنثی نشوند. پریروز نشانههایی از آن دیده شد.جود باید همیشه در حال اضافه شدن باشد. باید پشت سرش ردی از حریفان شکستخورده بگذارد تا یا حرکت را تا آخر ببرد یا قربانی یک خطا شود.جود و امباپه دو بند شعرند که در یک ترانه به هم وصل نمیشوند. شاید اصلاً نتوان این کار را کرد. اما مورینیو ریتم میخواهد، حتی اگر آن ریتم شکسته و کمدقت باشد.بازی کردن انگار همیشه در آخرین فصل زندگی هستی یا لب پرتگاه. موقعیتهای زیاد و منظرهای سوخته.
گل خورده تقصیر غایب بود و آن غایب هنوز هم کاسمیرو است. یک هافبک میانی که جلوی محوطه را با همان بیرحمی جارو کند که از کسی انتظار داریم مرزهایمان را کنترل کند. در آن منطقه، مدتی «کاسمیرو» کاماوینگا بود، بعد شوامنی و حالا ظاهراً والورده. هیچکدام بلد نیستند دقیقاً همان جایی باشند که حملههای حریف در آن شکل میگیرند و ضربههایی که به گل تبدیل میشوند از همانجا بیرون میآیند. دو فرانسوی به خاطر کمبود استعداد موقعیتشناسی و شهود؛ بازیکن اروگوئهای هم چون اصلاً حرفهاش هافبک دفاعی بودن نیست.او یک اسب در حال تاخت است که بردهاندش پشت میز یک اداره تا تمبر بزند.
ارتباط مرگبار این تیم، ارتباط گولر با امباپه است.کیلیان یک روز تمام گلهایی را که به ما بدهکار است یکجا خواهد زد و تعدادشان در یک بازی از ۱۰ هزار هم بیشتر خواهد شد. با خشم بازی کرد و خوب هم بازی کرد. در فرارها مرگبار بود و انتخابهایش در جریان حمله هم درست بود. اما در اجرای نهایی بد بود. چرا؟ خودش میداند.از صاحب بهترین ضربه دنیا تبدیل شده به صدرنشین زشتترین آمار ممکن: مهاجمی که برای گل زدن به بیشترین تعداد شوت نیاز دارد.اگر مسئله بدنی است یا روانی، خودش باید بداند.در کیلیان دو دسته کاملاً متفاوت به هم میرسند: فوقستاره تاریخی وقتی برمیگردد و رو به دروازه حرکت میکند، و مهاجم یک تیم میانه جدولی وقتی نوبت تمام کردن میرسد.
عجیب است. هرچند قبلاً درباره وینیسیوس هم چیزی شبیه به این دیده بودیم. اما برزیلی هنوز در حال رشد بود و فرانسوی حالا یک بازیکن کامل و ساختهشده است.کیلیان هیچوقت مقابل دروازهبان فریب نمیدهد. میرسد و شوت میزند. محکم و به ندرت به گوشهها. با این حال آمار گلهایش همیشه دیوانهکننده است.
وینیسیوس بد بود. خارج از فرم.از جناح خودش و دریبلهایش تقریباً هیچ چیزی درنیاورد. با نوعی خودبرتربینی بازی کرد و هر کاری کرد یا معمولی بود یا اشتباه.انگار فکر میکند این تاریخ است که او را قضاوت خواهد کرد، نه آن مالیاتدهنده بیچارهای که باید تحملش کند.
در گل پیروزی، کیلیان چند لحظه قبل در مرکز محوطه جریمه در یک حرکت اعصابخردکن کاملاً گیج شده بود. کارلوس اسپی که تازه وارد زمین شده بود، توپ سرگردان را دید و محکم به آن ضربه زد.پسر سختجان و حرفهایای است. گلهایش دنبال شهرت نیستند. فرزند همان سلسله طولانی طبقه کارگر اسپانیایی که خوسلو آخرین نماینده موفقش بود.این مهاجم مورسیایی گلی وصلهپینهشده زد؛ و در نهایت همین نوع گلها هستند که جامها را میآورند.
ساختن یک تیم یعنی ایجاد تعادلی که در رئال مادرید، باشگاهی که از همان ابتدا با اضطراب پیروزی زندگی کرده، همیشه ناپایدار است. ساختن یک تیم یعنی کشف شراکتهای کوچک و ساختن پل میان جناحهای مختلف. در دو سال گذشته، سه ستاره اصلی رئال مادرید هرکدام در دنیای ایدهآل خودشان حرکت میکردند و پشت سر آنها تقریباً فقط گولر تلاش میکرد اجزای کلی را به هم وصل کند؛ کلی که هیچوقت واقعاً برایمان آشکار نشد.
آنخل دل ریگو – الکونفیدنسیال



دوستان بازی امشب رو فراموش نکنید خخخخ
تقابل آلبالو و ژابی
تقابل شیرموز و آب زرشک
هرچی که پاپا داره نامرئی تر میشه
امیدواری ما به تیم بیشتر