مرجع خبری رئال مادرید: دیومانده یکی دیگر از آن بازیکنان آفریقایی است که توپ به شکلی خطرناک جلوی پایش میرقصد. در گذشته، چنین بازیکنانی که اغلب درگیر انواع داستانهای پرآشوب بودند، جایی در رئال مادرید نداشتند. برنابئو ابتدا با بیحوصلگی یک چشم باز میکرد، انگار آن پسر بیچاره سزاوار بیرحمی این هیولا نیست، و بعد غرشی خفه از خودش درمیآورد؛ همان چیزی که زمانی به آن «همهمه» میگفتند. تخمه شکستن، گفتوگوهای پراکنده، چند ناسزا و سکوتهای طولانی که در آنها هوا کمکم سنگین و سختگیرانه میشود. پسری که از آن سوی صحرای آفریقا آمده شاید به جنگ عادت داشته باشد، اما نه به زمزمه شوم آن صحنههای تقریباً انتزاعی که ورزشگاه سفید برای بازیکنان تازهوارد میسازد.
اما آن دوران گذشته است. حالا ورزشگاه کمکم به بیدقتی عادت کرده، به نبود ظرافت، به کنترلهایی که از پای بازیکنان فرار میکنند و توپی که جلوی آنها مثل خرگوشی در حال فرار از شکارچی زیگزاگ میزند. امباپه شاید از نظر فنی زمختترین فوقستاره تاریخی باشد؛ بازیکنی با کمترین ظرافت، که نقطه پایانی آخرین آزمایش فلورنتینی است. زمانی فکر میکردیم وینیسیوس ضعف فنی دارد، اما آن مربوط به سالهایی بود که او را با بنزما یا مودریچ مقایسه میکردیم. حالا انگار روی مرمر سر میخورد.
دیگر آن سرعت سابق را ندارد، اما توپ را با نوعی ایمان حمل میکند؛ همانطور که باید. تماشاگران با سوتهایی که میآیند و میروند پاداشش میدهند. در همین بیثباتی و در همین توانایی برای جذب بدترین بخشهای فضای اطراف، برنابئو همان برنابئوی همیشگی است. نه گردشگری و نه تغییر بافت اجتماعی نتوانسته اسنوبیسمش را از بین ببرد. اما آزاردهنده است که انگار دیگر ظرافت و کلاس برای ورزشگاه اهمیت ندارد. یا شاید هیچوقت نداشته و ما هواداران، آمفیتئاتر سفید را در ذهنمان به شکل آگورایی متعالی، مستبد و با گوش موسیقایی دقیق تصور کرده بودیم. چیزی که بر فراز شهر شناور بود. تجسم جهانی خیالی که خودمان هم بخشی از آن بودیم؛ نخبهگراییای پر از راز و جریانهای سرد هوا.
بیرحمی برنابئو
هنگام خروج از کولوسئوم سفید، دوربینها از هوادار میخواهند اعتراف کند. منظرهای که همیشه تأسفبرانگیز است. شاید باهوشها، حساسها، شاعران، خشنها یا آنهایی که از سال ۱۹۱۲ با پالتوی لودنشان به ورزشگاه آمدهاند و فیلیپه خوشچهره را دیدهاند که در کناره زمین میدوید، هیچوقت جلوی دوربین نمیایستند. شاید مسئله همین باشد.
آنهایی که به سمت نور دوربین میروند، کسانی هستند که نوعی بدشکلی درونی دارند: همان چیزی که اسمش را «عادی بودن» گذاشتهاند. کسانی که تلویزیون میبینند و رادیو گوش میکنند، به نظرسنجیها جواب میدهند، رأی میدهند و نگران انحراف نهادها هستند. همه این آدمها جلوی میکروفن میایستند و بدتر از همه اینکه نظرشان را هم میگویند.
«بنزما تنبل و بیحال است و زیدان باید کسی را بازی بدهد که واقعاً بلد است فوتبال بازی کند: جناب آلوارو موراتا یا همان نیروی سرنوشت.» همان بازیکنی که در اعماق یک تراژدی درونی زندگی میکند و برای همین همیشه در آفساید است.
آن هوادارانی که موراتا را میخواستند چون بیشتر میدوید، یا بهتر بگوییم چون هنگام دویدن چهرهاش شبیه مسیحِ در حال جان دادن روی صلیب میشد و آرامش کریم آزارشان میداد… نمیفهمیدند که مهمترین ویژگی یک بازیکن رئال مادرید باید هوش باشد.
کهنالگوی دیاستفانو که انگار زمین را با خون خودش آبیاری میکرد، آسیب زیادی ایجاد کرده است. آن آرژانتینی بیشتر از بقیه نمیدوید. خیلی بهتر فوتبال بازی میکرد. برای همین تمام دویدنهایش معنا داشت، تمام حرکاتش فوتبال را به جریان میانداخت و همه توپها به سمت پای او میآمدند، انگار خود توپ میدانست فقط یک صاحب دارد.
در ۲۰ سال گذشته، فقط در یکی دو مسابقه بوده که رئال مادرید در لیگ قهرمانان بیشتر از حریفش دویده باشد. اهمیتی نداشت. در بسیاری از آن بازیها، سلطه رئال خفهکننده بود. سلطهای بر پایه ترکیبی از تکنیک، فضا و قدرت.
رئال توپ را مثل یک حیوان اهلی در اختیار داشت و از طریق کریستیانو همیشه یک راه فرار و تهدید ایجاد میکرد. همزمان هم شکار بود و هم شکارچی. سالها بعد، بنزما، کروس و وینیسیوس نسخه تازهای از همین افسانه ساختند. وینیسیوس باهوشترین بازیکن نبود، اما امتداد ذهن تونی و کریم بود: یکی مهندس و دیگری افسونگر.
ظهور گولر در رئال مادرید
و بچهها هنوز موراتا را میخواهند و به وینیسیوس توهین میکنند چون به اندازه کافی نمیدود. گولر در نیمه دوم وارد زمین شد و ورودش در ابتدا مثل یک اتفاق بزرگ استقبال نشد. حالا اما چنین شده است.ابتدا آنچلوتی برایش یک کلیسای کوچک ساخت، بعد امواج او را با خود بردند، بعدتر شروع کرد روی آب راه رفتن و از بازی فصل گذشته مقابل بایرن، حالا کمکم جزر و مد را کنترل میکند؛ موجهایی که با عبور او کنار میروند.
و تماشای بازیاش هم زیباست. کلاس دارد و این کلاس را در جزئیاتی نشان میدهد که با اطمینان و لطافت انجام میشوند. بدون حرکات نمایشی اضافه.اما اصلاً «کلاس» چیست؟
کیفیتی تعریفناپذیر میان استعداد، زیباییشناسی و نوعی اخلاق که در حرکات و شیوه رفتار با توپ خودش را نشان میدهد. ویژگیای در نقطه مقابل جنگندگی، هرچند در دیاستفانو یا کریستیانو هر دو در یک بدن جمع شده بودند.
جوهر خالصش زیدان بود و انفجارهای گاهبهگاه خشم او، برای لذت برنابئو، انسانیترش میکرد. مشکل بازیکنان صاحب کلاس همین است: خیلی وقتها این فوتبالیستهای ظریف از جهان فاصله میگیرند، غرق بازی خودشان میشوند، انگار به حقیقتی دسترسی دارند که بقیه ما به آن دعوت نشدهایم.
اوزیل، مارتین واسکس و بنزما از همین جنس بودند. هرچند کریمِ سالهای آخر از شخصیت قبلی خودش فاصله گرفت و برای چهار سال همزمان شاعر و فرمانده میدان شد؛ سالهایی که اوج زندگی حرفهایاش بودند.
برای اینکه بازیکنی «کلاس» داشته باشد، چیزهایی لازم است: توانایی رام کردن و اغوا کردن توپ در کنترل یا حمل آن؛ سخاوت در بازی؛ شناخت اسرار فوتبال و بلد بودن ترکیب شدن با همتیمیها؛ اینکه همهچیز طبیعی و بدون تلاش ظاهری انجام شود، که از این منظر کریستیانو خودش را از تعریف بازیکن صاحب کلاس خارج میکند؛ نوعی درونگرایی و بیاعتنایی به آنچه بیرون از فوتبال میگذرد، هرچند همیشه هم اینطور نیست، چون میشل کلاس داشت و عاشق حاشیه بود؛ پاسور بزرگی بودن، بهخصوص پاس بلند با سر بالا که اگر دقیق در مقصد فرود بیاید صدای خاصی از تماشاگران بیرون میکشد؛ و مهمتر از همه کارآمدی: تکنیک باید راهحلی برای یک مشکل باشد.
زیادهرویهای باروک، اثر اخلاقی بازیکن صاحب کلاس را از بین میبرند. و خلاصه اینکه باید زمین را مسحور کرد، آن را به پرواز درآورد و با همین کف روی موج، مسابقه را برد.
در بازی مقابل رایو چند جرقه بزرگ از همین کلاس دیده شد. وینیسیوس که در طول کناره زمین میدوید اما سرش بالا بود و همتیمیهایش را نگاه میکرد و توپ را در بهترین نقطه برای بلینگام گذاشت. و بازیکن انگلیسی هم با حرکتی که انگار از مفصل لگنش بیرون میآمد، همان ضربه اول را تمیز، ساده و کشنده زد؛ مثل صبحی آفتابی بعد از یک نبرد.
شاید بهترین کار این مورینیوی رو به غروب این باشد که برای بلینگام اکوسیستمی ساخته تا دوباره فوتبالیست شود. او نه هافبک است و نه مهاجم. او فوتبالیستی است که حرکات باشکوه انجام میدهد، به شرط آنکه کارهای معمول خط میانی سریع و ساده انجام شده باشند.
سیستم ۴-۲-۴ رئال برای بازیکن انگلیسی یک ایدهآل است. دو وینگر کاملاً باز، دو هافبک برای هدایت ترافیک و تمام منطقه مرکزی برای بلینگام؛ بازیکنی که عاشق فضاهای باز است. همین ویژگی باعث میشود هافبک به سبک اسپانیایی نباشد و در عوض، وقتی زمین کاملاً باز و بازی رفتوبرگشتی میشود، به یکی از بهترین بازیکنان جهان تبدیل شود.
فوتبال رفتوبرگشتی. کودکی گمشده.مورینیو ما را میشناسد و کمکم تیم را هم میشناسد. اما خودش میداند این برای رسیدن به قلهها کافی نیست.برای همین است که درباره گولر با نهایت دقت حرف میزند.تنها بازیکنی که قادر است از میان تمام این آوارها، طلا بیرون بکشد.
آنخل دل ریگو – الکونفیدنسیال



ببینیم جلوی بارسا چیکار میکنه
جدی چی میشد یکی از بین اندرسون یا رودریو بگیره امسال رئال
هیچ مشکلی نداشتیم وسط زمین امثال گولر و بلینگامم بیشتر بازدهی داشتن اینطوری
الان همین گل های که ماستانتونو با پای چپ زده رو دیومانده تو خواب نمیزنه
مگه PES بازیکن تو پست غیر تخصصی؟؟
نمیدونم چی بگم
اگه آردا تونست مقابل دوتا تیم خوب وسط زمین و کنترل کنه اونوقت خیال ما هم راحت میشه، اگرم هافبک هجومیه خوبیه که بازم همون تعویضی فرصت بازی پیدا میکنه چون تا الان نتونسته از جواد بهتر باشه
جود بازیکن خوبیه ولی هیچ وقت ثبات نداشته در حد تعریفی که ازش میشه نیست ، مخصوصا اینکه زیدان بهش میگن ، حتی شوخیش هم زشته !!! خیلی بازیکن مغروری هم هست کاملا زمینه وینی شدن رو داره ولی باید این رو در نظر گرفت جوان هست و جای پیشرفت داره ، به نظرم یکی از دلایل ثبات نداشتنش ، نبود زوج خوب هست تو هافبک ، به شخصه گولر رو بهتر از جود میبینم اگر همین روند رو ادامه بده ، گولر اگر از لحاظ فیزیکی و اعتماد به نفس تو سطح بالاتری قرار بگیره پتانسیل فوق ستاره شدن هم داره ، البته بیلینگام هم استعداد فوق العاده ای داره اگر مغرور نشه و تو پست درست قرار بگیره